یک واقعیت تلخ

از شما چه پنهون چند ماه پیش یهو دلم از همه چی گرفت ، به یه دوست قدیمی زنگ زدم و کمی باهاش درد و دل کردم ، بهش گفتم دیگه از این شهر خسته شدم ، از این  شلوغی و ..چه و چه ؛ درست عین بعضی از شما . به سرم زد برم یه جای دور که دیگه چشمم به این کوچه خیابونا و ..چه و چه نیفته ؛ درست عین بعضی از شما . تا اینکه تعطیلات نوروز شد و از قضا بعد از مدتی تونستیم یه مسافرت درست و حسابی بریم .

توی این مسافرت چند روزه ، از شهرها و روستاهای زیادی عبور کردیم و  تو دل کویر ، جایی چند صد کیلومتر دورتر از شهر ما ، آدمهایی رو دیدیم که با چه زحمت و تلاشی داشتند ویژگی و شاخصه های شهر خودشون و به رخ مسافرا و مهماناشون می کشوندن ؛ مسجدی رو نشونم دادن مریوط به هفتصد سال پیش ، اما یه خشت هم از اون زمان ازش به جا نمونده بود ، فقط یه اسم بود و همش تازه ساخت بود ؛ یه روز دیگه چندین کیلومتر توی کویر و هوای گرم ما رو به زیارتگاهی بردن و اونجا جمعیت زیادی اومده بود که با سختی زیادی خودشون و به ارتفاع زیادی از کوه می رسوندن تا به تنها اطاق زیارتگاه برسن و چقدر هم براشون عادی بود ؛ خلاصه توی هر جایی کلی نقشه و تصویر و تبلیغ از دیدنیهای عجیب و غریب و معمولی و بی محتوی گرفته تا چشم اندازهای طبیعی و مکانهای بی نظیر ، اونقدر به اینها بها داده بودند که هیچ کسی از اونچه می دید نه تنها اعتراضی نداشت بلکه خشنود هم بود ، و در تمام طول مسیر برگشت به شوشتر ، مثل کسی که تازه بعد از سالها زندگی در کنار پدر و مادر خود ، تو سن پیریشون متوجه اونا شده ، من تازه متوجه شوشتر ، شهری که ریشه من توی خاک اونجاست ، شهری که آب کارونش میون رگهام جریان داشت ، شدم .

شوشتر رو مثل بچه یتیمی دیدم که کسی توی اینهمه شلوغی و اومد و رفت ، دست نوازشی به سرش  نکشیده ، کسی از زیر دست و پای مردم اونو به کناری نکشونده و خیلیها هم از کنارش که رد شدن یه تیپا بهش زدن و چند تا ناسزا و نیچار بارش کردن ، اونو مثل مادری دیدم پیر و خسته ،  مادری که با فقر و نداری ، تنگدستی و قناعت ، همه بچه هاشو توی دامن لباس کهنش بزرگ کرده و هیچ توقعی از ما هم نداشته ، اونجا بود که اشکم در اومد ، بغض گلوم و گرفت ؛

ما بعنوان بچه های این شهر ، بعنوان بچه های این مادر پیر و خسته براش چیکار کردیم که این همه ازش توقع داریم ؟ کی شده که بفهمیم دردش چیه ، مریضه ، خسته س ، از پا افتاده ؟ هیچ شده دستی زیر بغلش بگیریم ؟ یا .. …

مادر

این حرفایی بود که توی مسیر همش تو ذهنم مرور می کردم و یه لحظه متوجه شدم که همسرم می گفت : چیزی شده ، انگار داشتی با کسی حرف می زدی ؟

من گفتم : نه ..، آره ، انگار داشتم با یکی حرف می زدم .

 دوستتان داریم ، سعید زاهدزاده

 

نویسنده: saied

کاردان هنرهای تجسمی و کارشناس باستان شناسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *